داستان کوتاه
یک روز علامه جعفری سوار تاکسی شده بودند ، در مسیر راه نفس عمیقی میکشه و از ته دل میگه : ای خدای من !
راننده تاکسی با اعتراض میگه یه جوری میگی ای خدای من که انگار فقط خدای شماست !!!
ایشان در جواب فورا دو بیت از سعدی می خواند :
چنان لطف او شامل هر تن است
که هر بنده گوید خدای من است
چنان کار هرکس به هم ساخته
که گویا به غیری نپرداخته
برچسبها:
برچسبها:
مادر سقای دشت کربلا ، ام البنین
باغبان گلشن خیرالنّساء ، ام البنین
♥•٠·
حضرت ام البنین در واقعه كربلا حضور نداشت، هنگامى كه بشیر به
مدینه بازگشت و ام البنین را ملاقات كرد، خواست تا خبر شهادت
فرزندانش را به وى دهد ام البنین گفت: رگ قلبم راپاره كردى بچه هایم و
آنچه زیر آسمان است فداى ابا عبد الله علیه السلام، از حسین برایم بگو .
ایام شهادت حضرت ام البنین سلام الله علیها را به پیشگاه مهدی موعود (عج) و تمام شیعیان جهان تسلیت عرض می کنم.
برچسبها:
در صحن و سرایــت همه جا دیــده گشودم
جایـی ننوشتــه است گنــه کار نیایــد . .
♥•٠·
السلام علیـک یا علی بـن موسی الرضــا علیه السلام
برچسبها:
روزی پیرمردی فقیر و گرسنه، نزد پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) آمد و درخواست کمک کرد.
پیامبر فرمود: اکنون چیزی ندارم ولی «راهنمای خیر چون انجام دهنده آن است»،
پس او را به منزل حضرت فاطمه (سلام الله علیها) راهنمایی کرد.
پیرمرد به سمت خانه حضرت زهرا (سلام الله علیها) رفت و از ایشان کمک خواست.حضرت زهرا (سلام الله علیها) فرمود:
ما نیز اکنون در خانه چیزی نداریم. اما گردن بندی را که دختر حمزة بن عبدالمطّلب به او هدیه کرده بود
از گردن باز کرد و به پیرمرد فقیر داد. مرد فقیر، گردن بند را گرفت و به مسجد آمد.
پیامبر (صلی الله علیه و آله) هنوز در میان اصحاب نشسته بود که پیرمرد عرض کرد:
ای پیامبرخدا (صلی الله علیه و آله)، فاطمه (سلام الله علیها) این گردن بند را به من احسان نمود
تا آن را بفروشم و به مصرف نیازمندی خودم برسانم.پیامبر (صلی الله علیه و آله) گریست.
عمّار یاسر با اجازه پیامبر (صلی الله علیه و آله) گردن بند را از پیرمرد خرید.عمار پس از خرید گردن بند،
گردن بند را به غلام خود داد و گفت: این را به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) تقدیم کن ، خودت را هم به او بخشیدم.
پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیز غلام و گردن بند را به حضرت فاطمه بخشید.غلام نزد فاطمه (سلام الله علیها) آمد و آن حضرت گردن بند
را گرفت و به غلام فرمود: من تو را در راه خدا آزاد کردم. غلام خندید.حضرت فاطمه (سلام الله علیها) راز این خنده را پرسید.
غلام پاسخ داد: ای دختر پیامبر (صلی الله علیه و آله) برکت این گردن بند مرا به شادی آورد،
چون گرسنهای را سیر کرد، برهنهای را پوشاند، فقیری را غنی نمود، پیادهای را سوار نمود،
بندهای را آزاد کرد و عاقبت هم به سوی صاحب خود بازگشت
برچسبها:
ازامیرالمومنین علیه السلام ازعلم سوال شد فرمودند:
چهارکلمه است:
خداوند را به اندازه ای که به او نیاز داری عبادت کن.
خداوند را به اندازه ای که طاقت تحمل اتشش را داری معصیت کن.
برای دنیایت به اندازه ای که در ان عمر داری کارکن.
و برای اخرتت به اندازه ای که در ان باقی میمانی عمل کن.
تا ابد این نکته را انشا کنید / پای این طومار را امضا کنید
هرکجا ماندید در کل امور/ رو به سوی حضرت زهراعلیهاالسلام کنیید..
برچسبها:
از پیامبر اکرم(ص) روایت شده است : در جهنم یک وادی از آتش است که اهل جهنم از
حرارت آن روزی ۷۰ هزار بار به خداوند پناه می برند . و در آن وادی ، اتاقی از آتش است و
در آن اتاق ، چاهی از آتش است و در داخل آن چاه ، تابوتی از آتش است و در داخل آن
تابوت ، ماری از آتش است که ۱۰۰۰ نیش دارد و طول هر نیش آن ۵۰۰ متر است ، و لذا
خداوند به پیامبر می فرماید : بگو پناه می برم به آفریدگار فلق.
یک طایفه از کسانی که اهل این چاه هستند " شرابخواران " می باشند.
برچسبها:
به شیشه های اتاقم دوباره «ها» کردم
و از نوشتن اسمـت بر آن حیا کردم
به روی شیشه کشیدم شبیه یک گنــبد
به پای شیشه نشستم رضا رضا کردم...
برچسبها:
ماجـرای شهیدی که به گردان " زنان غواص" فرستاده شد ! [ حتما بخونید ، خنده داره ]
وقـتی شهید ملکی خـود را برای اعزام به جبهههای حق علیه باطل
معرفی کرد ، به او گفتند باید به گردان حضرت زینب (س) بروی .
شهیـد ملکی با این تصـور که گردان حضرت زینب (س) متعلـق به
خواهران است ، بـه شدت بـا این امر مخالـفت کـرد و خواستار اعزام
به گـردان دیگری شـد امـا با اصرار فرمانده ناچار به پـذیرش دستور و
رفتن به گردان حضرت زینب (س) شـد .
هنگامی که میخواست به سمـت گردان حضرت زینب (س)
حرکت کند ، فرمانده به او گفت این گردان غواص در حوالی رودخانه
دز مستقر است...
شهید ملکی بعـد از شنیدن اسم "غواص" بـه فرمانده التماس کرد
که به خاطر خدا مـرا از اعزام به این محل عفو کنید ، مـن را به گـردان علیاصغر (ع) بفرستید ، گردان علیاکبر (ع) گردان امام حسین (ع)
این همه گردان ، چرا من باید برم گردان حضرت زینب ؟!
اما دستور فرمانده لازم الاجرا بود .
شهید ملکی در طول راه به این میاندیشید که " خدایا من چه چیزی
را باید به این خواهران بگویم ؟! اصلا اینها چرا غواص شدهاند ؟!
یا ابوالفضل (ع) خودت کمکم کن . "
هـوا تاریک بود کـه بـه محل استقرار گردان حضرت زینب رسید ،
شهید ملکی از ماشین پیاده شد ، چند قدم بیشتر جلو نرفته بود که یکدفعه چشمانش را بست و شروع به استغفار کـرد .
راننده کـه از پشت سر شهید ملکی میآمـد ، با تعجب گفت :
حاج آقا چـرا چشماتونـو بستیـن ؟!
شهیـد ملـکی بـا صدایی لرزان گفت : " والله چی بگـم ، استغفرالله
از دست این خواهرای غواص …
راننده با تعـجب زد زیر خنده و گفت : کدوم خواهر حاج آقـا ؟ اینـا برادرای
غواصن کـه تازه از آب بیرون آمدند و دارنـد لباساشونو عوض میکنند .
اینجا بود که شهید ملکی تازه متوجه قضیه شده و فهمید ماجرای گردان
حضرت زینب چیه !!!
برچسبها:
یا لطیف
سید مرتضی آوینی: فرق شهدا و من: شهدا در کار و کمک پیش قدم بودند و من در کار خودم هم تنبل و سست!
...........................................
با این حرف شهید آوینی تکلیف من به نوعی مشخصه!! !!!!
برچسبها:



